۱۳۹۶/۰۷/۲۷

آخرین اخبار

داستان کوتاه از “او هنری”, اتاق مبله

 

title:"داستان کوتاه از "او هنری", اتاق مبله - http://anamnews.com/"alt:"داستان کوتاه از "او هنری", اتاق مبله -http://anamnews.com/ "

او هنری

 

 

داستان کوتاه از “او هنری”, اتاق مبله

 

بیشتر بدانید: بیوگرافی “او هنری” نویسنده آمریکایی

آنام: او هنری” در داستان “اتاق مبله” از ما می خواهد که موقیعت اسفناک و طنز زندگی را احساس کنیم و خشونت و ناشناختگی شهر بزرگ را در تقابل با عشقها و امیدهای افراد از دست رفته درک کنیم. به همین دلیل است که داستان اتاق مبله عواطف و همدری ما را بر می انگیزد و او هنری به یقین با گنجاندن گفتگوی تکان داهنده دو زن صاحباخانه در پایان داستان در این هدف خود توفیق یافته است.

داستان اتاق مبله:

گروه زیادی از جمعیت محله آجر قرمز وست ساید سفلی، درست مثل زمان، بیقرار، ناپایدار و آواره اند. با اینکه دهها اتاق انتظارشان را می کشد، سرپناهی ندارند. از این اتاق مبله به اتاق مبله دگیر نقل مکان می کنند و همیشه ناپایدارند، ناپایدار در محل اقامت و ناپایدار در دل و ذهن. عبارت “هیچ جا خونه آدم نمیشه” را به آهنگ غم انگیزی زمزمه می کنند. دارو ندارشان در یک جعبه کلاه جا می گیرد، درخت تاک شان ، به جای دیوار باغچه، دور کلاهشان را می آراید و درخت انجیرشان یک گیاه کائوچویی است.

بنابراین، خانه های این محله با صدها آدم ساکن آن احتمالا صدها قصه داشتند تعریف کنند، قصه هایی که بی تردید و اغلب کسالت آور بود، اما کمتر می شد یکی دو آدم را پیدا کرد که راه و رسم زندگی این میهمانهای سرگردان را در پیش نگرفته باشند.

غروب یک روز، پس از تاریک شدن هوا، جوانی در میان این خانه های آجر قرمز مخروبه پرسه می زد و زنگ درهای شان را به صدا در می آورد. جلو در خانه دوازدهم،بار کوچکش را روی پلکان گذاشت و گرد و خاک نوار کلاه و پیشانی را پاک کرد. صدای ضعیف و دور رس زنگ جایی در اعماق پرت و تهی خانه به گوش رسید.

صاحبخانه این خانه دوازدهم که زنگش را مرد به صدا در آورده بود به در خانه آمد. به دیدن او مرد به یاد کرم زیان آور و شکمباره ای افتاد که مغز گردوی خود را خورده و پوست خالی را بر جا گذاشته باشد و حالا آن جای خالی را بخواهد با چیز خوردنی پر کند.

مرد پرسید که اتاق خالی برای اجاره دارد یا نه؟

خانم صاحبخانه گفت: “بفرمایین تو” صدای زن از ته گلویش بیرون می آمد و حالت مردانه داشت.

“طبقه سوم پشت خونه یه هفته س خالی یه. می خواین یه نگاهی بش بندازین؟”

جوان به دنبال زن از پلکان بالا رفت. روشنایی ضعیفی که منبع مشخصی نداشت از تاریکی راهروها می کاست. بی سروصدا برقالی پلکان که گویی از ابتدا قالی نبوده پا گذاشتند. قالی انگار تبدیل به گیاه شده بود یا در آن هوای نمور و درو از آفتاب انگار تبدیل به گلسنگ پر پشت شده بود تبدیل به خزه ای که جابجا سراسر پلکان را پوشانده بود و زیر پا، چون الیاف زنده حالت چسبنده داشت.

در پاگرد پلکان تاقچه های خالی دیده می شد. درین تاقچه ها شاید روزی گیاه هایی قرار داشته و درین صورت آن هوای نامساعد و فاسد گیاه هها را خشکانده بوده. یا شاید مجسمه قدیسها در آن ها جا داشته اما بسیار راحت می شد تصور کرد که در آن تاریکی جنها و شیطانها قدیسها را کشانده بودند و به اعماق نامقدس گودال مبله ای در زیر خانه برده بودند.

خانم صاحبخانه از ته گلوی مردانه اش گفت:

“این اتاقه. اتاق قشنگی یه . زیاد خالی نمی مونه. تابستون گذشته به چندتا آدم خوش سلیقه داده بودم. اصلا دردسری نداشتن، اجاره رو تا دقیقه آخر پیش پیش می دادن. دستشویی ته راهروه. اسپراولز و مونی سه ماهی اجارش کرده بودن. تو کار نمایش رقص و آواز بودن. میس برتا اسپراولزو میگم. شاید اسمش به گوش تون خورده باشه -البته این اسم تئاتری اونا بود-. درست بالای این میز اسباب آرایش، قباله ازدواج شون آویزون بود. قاب کرده بودن. چراغ گاز اینجاس و می بینین که چه کمد جاداری داره. این اتاقی یه که همه دوستش دارن. هیچ وقت زیاد خالی نمی مونه.”

جوان پرسید:” شما اینجا به هنرپیشه های تئاتر زیاد جا می دین؟”

“می آن و میرن. خیلی از مستاجرهای من توی کار تئاترن. بله  آقا . اینجا محله هنرپیشه های تئاتره. هنرپیشه ها زیاد یه جا نمی مونن. منم این وسط یه چیزی گیرم می آد. بله .می آن و می رن.”

مرد اجاره یک هفته را پیشاپیش پرداخت و اتاق را تصرف کرد. گفت که خسته است و بی درنگ اجاره اش می کند. پول را شمرد و تحویل داد. زن گفت که اتاق آماده است وحتی حوله و آب هم دارد. همانطور که زن عازم رفتن بود، مرد برای هزارمین بار سوالی را که آماده داشت بر زبان آورد.

“دختر جوونی هست به اسم واشنر دوشیزه الویز واشنر ، میون مستاجراتون به همچین اسمی بر نخوردین؟احتمالا خواننده تئاتر بوده.

دختر قشنگی یه با قد متوسط باریک اندام و موهای طلایی مایل به قرمز و خالی کنار ابروی چپ.”

“نه، همچین اسمی یادم نمی آد . هنرپیشه های تئاتر به اندازه اتاقایی که عوض می کنن اسم روی خودشون می ذارن. می آن و میرن . نه ، همچین اسمی تو ذهنم نیست.”

نه، همیشه نه . پنج ماه آزگار پی جویی مداوم و همان پاسخ قاطع. روزهای زیادی را ، با پرس و جو از سرپرستها، کارگزارها، مدیران مدارس و همسراها، گذارند ه بود و شبها آنقدر مشتریان تئاترها را از تماشاچیان تئاترهای مشهور گرفته تا تماشاخانه های گمنام از نظر گذرانده بود که دیگر می ترسید اسم او را ببرد.مرد که زن را آن همه دوست می داشت برای یافتنش دست به هر کاری زده بود و اطمینان داشت که از هنگام ناپدید شدن دختر از خانه این شهر بزرگ که گرداگردش را آب فراگرفته بود یک جا او را پنهان کرده اما مانند ریگ روان عظیمی که شالوده ای ندارد و ذراتش را یکریز جابجا می کند دانه های بالاتر امروزش را در لای و لجن فردا مدفون می کرد.

اتاق مبله مهمان تازه اش را با اولین برق مهمان نوازی کاذب و خوشامدگویی مرسوم جلف و سرسری مثل غش غش خنده زنی هرزه پذیرا شد. اسباب و اثاث  فرسوده رویه ژنده یک کاناپه و دو صندلی آینه ارازن قیمت و دوازده سانتی میان دو پنجره یکی دو قاب عکس اکلیلی و تخت برنجی گوشه اتاق آرامشی تصنعی به او بخشید.

مهمان، بی حال ، روی مبل لم داد و در آن حال اتاق ، مثل آپارتمانی در بابل افسانه ای آکنده از گفت و گوهای درهم برهم سعی کرد از مستاجرهای ناپدید شده اش  برای او حرف بزند.

قالیچه رنگارنگی که همچون جزیره کوچک گرمسیری مستطیل شکل گلهای شادابی داشت در وصط فرش کثیف بزرگ بادکرده ای پهن بود بر دیوار اتاق با آن کاغذ دیورای شاد عکس هایی مثل عشاق هیوگنات نخستین دعوا صبحانه عروسی و سایکی کنار چشمه دیده می شد. که آدمهای بی خانمان در هر خانه ای با انها روبرو می شوند. پارجه جلفی را مانند حمایل بالرینهای آمازون با شلختگی و اریب روی نمای سربخاری سر و ساده کشیده بودند. روی سربخاری چند خرت و پرت قدیمی یک دو گلدان چند عکس هنرپیشه یک بطری دارو و چند ورق ناجور از یک دسته ورق بازی به چشم می خورد که آدمهای جزیره متروک اتاق دور انداخته بودند و کشتی خوش اقبالی آنها را به بندر پر رفت و آمدی رسانده بود.

نشانه های کوچکی که گروه مهمانان اتاق مبله جا گذاشته بودند، یکی یکی ، مثل نامهای یک متن رمزی، معنی خود را آشکار می کرد.

لک نخ نمای قالیچه، جلو میز آرایش از زنان زیبایی می گفت که دسته دسته گذشته بودند. آثار جزئی انگشت روی دیوارها از زندانیان کوچکی خبر می داد که سعی کرده بودند راهشان را به جانب آفتاب و هوا بگشایند. لکه پر و پخشی که چون سایه یک بمب منفجر شده  شعاعهایش شاخه دوانده بود. شاهدی بر پرتاب یک لیوان یا بطری بود که با محتویاتش به دیوار خورده  و ریزریز شده بود. کلمه “مری” با خط کج و معوج و به کمک یا الماس روی آینه میان دو پنجره کنده شده بود. انگار تک تک ساکنان اتاق مبله با خشم در آن استراحت کرده و شاید با انگیزه ای فراتر از صبری که سردی پر زرق و برق اتاق القا می کرد دق دلشان را بر سر ان خالی کرده بوند.

مبلمان اتاق زهوار دررفته و ساییده شده بود. کاناپه که فنرهایش دررفته وبدقواره شده بود، حکم هیولای وحشتناکی را داشت که به دنبال فشار روحی ناشی از تشنج شدید به قتل رسیده باشد. آشوب دامنه دارتری تکه بزرگی از سر بخاری مرمری راکنده بود. انحنا و جیر جیر هر تخته کف اتاق را عذاب جداگانه و منفردی به وجود آورده بود. باورنکردنی آن بود که همه این پلیدکاریها و آسیبها را کسانی بر سر اتاق آورده بودند که مدتی آن را خانه خود خوانده بودند  و با این همه چیزی که آتش خشم آنها را روشن کرده بود احتمالا غریزه فریب خورده خانه بود که کورکورانه به زندگی ادامه می داد همان خشم آکنده از نفرت نسبت به خدایان دروغین خانه. آخر ما تنها کلبه خودمان را رفت و روب می کنیم می آراییم و دوست می داریم.

مستاجر جوان نشسته روی صندلی گذاشت تا این افکار آرام آرام از ذهنش گذشت و در آن حال سرو صداها و بوهای اتاقهای دیگر به درون اتاق راه پیدا می کرد. از اتاقی صدای پوزخند وارفته و بی حالی را شنید از اتاق دیگر باران سرزنش از دیگری صدای تق تق به هم خوردن تاس از یکی لالایی و از دگیری صدای هق هق گریه و از بالای سر صدای وجد آور ساز بانجو. از جایی صدای به هم خوردن درها شنیده شد. صدای سوت متناوب قطارهای مرتفع از جای دیگر و صدای میو میوی  سوزناک گربه ای روی حصار پشت خانه. و هوای خانه را که بیشتر طعمی مرطوب داشت تا بو تنفس کرد هوای بویناک سرد و نموری که گویی از سردابه های زیر زمینی بر می آمد و با بوهای تند کفپوش اتاق و اشیای چوبی جرم گرفته و پوسیده می آمیخت.

سپس، ناگهان همان طور که لم داده بود اتاق را رایحه  تند و دلاویز گل میخک آکند. رایحه که گویی همراه با حرکت نسیمی وارد شده بود چنان حالت یقین و اطمینانی داشت که انگار کسی به راستی به دیدارش آمده باشد. و مرد فریاد زد : “چی، عزیزم؟” انگار که کسی او را صدا زده باشد، از جا بنلد شد و اطراف را نگریست. رایحه تند به او چنگ زد و او را در برگرفت. مرد دستهایش را به سوی رایحه دراز کرد و در آن لحظه همه حواسش آشفته شد و در هم آمیخت. چگونه ممکن است رایحه ای آمرانه کسی را صدا بزند؟به یقین صدایی در کار بود. اما ایا همین صدا نبوده که به او رسیده و او را نوازش کرده؟

به صدای بلند گفت: ” اون توی این اتاق بوده.”

و از جا جست تا نشانه ای به چنگ بیاورد چون می دانست که کوچکترین چیزی را که از آن او باشد یا او به آن  دست گذاشته باشد می شناسد. این رایحه فراگیر گل میخک که زن آن همه دوست می داشت و از ان خود کرده بود از کجا آمده بود؟

اتاق تنها سرسری چیده شده بود و بس. روی رومیزی میز آرایش زهوار دررفته شش تایی سنجاق سر پر و پخش بود. همان دوستان محتاط و رازدار زن این جنس مونث با روحیه دست نیافتنی و بی اعتنا به زمان. رویش را زا آنها برگرداند چون می دانست که هیچ سرنخی به دست نمی دهند توی کشوهای میز آرایش را گشت چشمش به دستمال کوچک و ژنده دورانداخته ای خورد. آن را به گونه اش فشرد. دستمال بوی تند و زننده سنل الطیب را می داد و او آن را روی زمین پرت کرد. در کشوی دیگری چند دکمه جورواجور بود یک لفاف برنامه تئاتر کارت یک مغازه کارگشایی  دو گل خطمی و کتابی درباره تعبیر خواب . در آخرین کشو یک گلسر از  پارچه ساتین مشکی دید و درنگ کرد. در حالتی میان بیم و امید ماند. اما گل سر ساتین مشکی نیز زیوری بی ریا و عادی و فاقد جنبه شخصی است و قصه ای در برندارد.

سپس مثل سگ شکاری که بویی را دنبال کند اتاق را از نظر گذراند نگاهی به دوارها انداخت چهار دست و پا گوشه های برآمده فرش را وارسی کرد سربخاری و میزها پرده های پنجره ها و اطراف تخت قفسه گوشه اتاق را به دنبال نشانه آشنایی کاوید اما زن را نمی دید که آنجا در کنارش در پیرامونش در درونش و بالای سرش حضور دارد چسبیده به اوست به او اظهار عشق می کند. و او را از راه حواس ظریفش با چنان لحن جگر خراشی صدا می زند که حتی حواس خشن او نیز می شنوند. یک بار دیگر به صدای بلند پاسخ داد: ” بله عزیزم!” چهار چشمی سر برگرداند و با خلا روبر شد. چون هنوز نمی توانست شکل و رنگ و عشق و دستهای دراز شده را در رایحه گل میخک تشخیص بدهد. ایا این رایحه از کجاست و از چه وقت رایحه صدا داشته است تا کسی را به نام بخواند؟ و به این ترتیب کورمال کورمال به جست و جو دست زد.

سوراخ سنبه ها راگشت و چوب پنبه و سیگار پیدا کرد . با ملامتی آمیخته به بی اتنایی به انها نگریست . اما وقتی نصف سیگار برگی را لای تاخوردگی فرش دید با ناسزایی نسنجیده و زشت زیر پاشنه پا له کرد. همه جای اتاق را کاوید و به یادداشتهای کوچک کسل کننده و خفت بار بسیاری از مستاجرها برخورد اما از آن زنی که در جست و جویش بود و احتمال داشت در آن سکونت کرده باشد و ظاهرا روحش در آنجا در پرواز بود هیچ نشانه ای نیافت.

و سپس یاد صاحبخانه اتفتاد.

دوان دوان از اتاق که محل آمد ورفت ارواح بود بیرون آمد پلکان را پشت سر گذاشت و پشت دری رسید که باریکه ای نور از آن بیرون زده بود. در زد و زن بیرون آمد. مرد هیجانش را تا انجا که می توانست فرو نشاند.

 

بالحنی التماس آمیز گفت:” خانوم خواهش می کنم به من بگین پیش از من کی اینجا می نشسته؟”

” چشم آقا. باز هم می گم اسپراولز و مونی . توی تئاتر با اسم مسی و برتا اسپراولز کار می کرد اما اسمش خانوم مونی بود. همه می دونن که خونه من جای آبرومندیه . قباله ازدواج شو قاب کرده بو آویزان کرده بود از میخ بالای ….

” میس اسپراولز چه جور زنی بود … منظورم اینه که چه سرو شکلی داشت؟”

” خب، موهاش مشکی بود آقا. کوتاه قد چارشونه و خنده رو. سه شنبه هفته پیش از اینجا رفتن.”

“و پیش از اونا؟”

“خب یه اقای مجردی بود که گاری دستی داشت. وقتی رفت یه هفته اجارشو بدهکار بود. پیش از اون هم ، خانوم کراودر بود و دو تا بچه هاش که چهار ماه موندن و پیش از اونا آقب دایل پیره که بچه هاش اجارشو می دادن. شش ماهه اجاره کرده بود .این مال یه سال پیش می شه آقا و پیش از اون هم دیگه یادم نمی آد.”

از زن تشکر کرد و به اتاقش خزید. اتاق مرده بود. عصاره ای که به آن جان می بخشید از میان رفته بود. عطر میخک چبریده بود و به جایش بوی کهنه و مانده اثاث وپوسیده خانه می آمد بوی فضای دربسته.

از دست دادن امید ایمانش را خشکاند. نشست و به چراغ زرد گازی با آن صفیر آوازش زل زد.

چیزی نگذشت که به طرف تخت رفت و به باریکه باریکه کردن شمد پرداخت. با تیغه چاقویش باریکه ها را لای درزهای دور و اطراف درها و پنجره ها فرو کرد. وقتی همه کیپ و محکم شد چراغ را خاموش کرد و پیچ را تا انتها گشود و با خوشحالی روی تخت دراز کرشید.

**

**

آن شب نوبت خانم مک کول بود که برای گرفتن قوطی آبجو برود. بنابراین رفت و قوطی را آورد و کنار خانم پاردی در یکی از خلوتگاههای زیرزمین جا خوش کرد که صاحبخانه ها جمع می شوند و فلاکت از آن می بارد.

خانم پاردی با آن حلقه زیبای کف دور دهانش گفت:

“امشب طبقه سوم پشت خونم و اجاره دادم. یه جوون اجاره اش کرد. دو ساعت پیش گرفت خوابید.”

خانم مک کول با تحسین زیادی گفت:

” پس خانوم پاردی جون کار خودتو کردی؟ اجاره دادن همچین اتاقی دست خوش می خواد.”

و با نجوایی گرفته و دو پلو گفت:

“راستی جریان و براش تعریف کردی ؟”

خانم پاردی با لحن کاملا نخراشیده گفت:” اتاقارو مبله می کنن که اجاره بدن. من حرفی از دهنم در نمی آد خانوم مک کول.”

“حق با توست خانوم. ما زندگی مون با اجاره داری می گذره . تو راستی راستی شم کار و کاسبی داری خانوم. خیلیا وقتی بشنون یه نفر تو اتاق خواب خونه ای خودشو نفله کرده ، حاضر نمی شن اجاره اش کننن.”

خانم پاردی گفت:” به قول خودت ما زندگی مون با اجاره داری میگذره.”

“همین طوره، خانوم، راست می گی . هنوز یه هفته از روزی نمی گذره که من دست زیر بالت کردم طبقه سوم پشت خونه تو سر وسامون بدی . اون دختر ایرلندی ترکه ای قشنگو بگو که باگاز خودشو کشت… چه صورت کوچولوی قشنگی داشت. خانوم پاردی جون.”

خانم پاردی با نظر موافق اما عیبجویانه گفت:” همون طور که می گی خوشگل بود اما به این شرط که اون خال کنار ابرویش نبود. گیلاس منو پرکن خانوم مک کول.”

پایان.

 

عضو کانال تلگرام آنام شوید

نظر شما در مورد این داستان چیست؟ برای هر چه پربارتر شدن مطالب نظرات خود را با ما به اشتراک بگذارید. شما در باره این داستان چه فکر می کنید؟

لینک کوتاه:  http://goo.gl/idR9vL

 

داستان های دیگر :

بخوانید:

داستان کوتاه از عزیز نسین, سواره ها و پیاده ها

داستان کوتاه: “ما چطور کودتا کردیم؟” از عزیز نسین

 

بشنوید: 

داستان: آخرین خنیاگر  نویسنده: او هنری

نوشته‌های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *