۱۳۹۶/۰۹/۲۴

آخرین اخبار

“دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل”

 "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل""- http://anamnews.com" alt:"دختر و پسری در حال گفتگو"
منبع: pinterest

“دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل”

آنام: کتاب «دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل» شامل ۷ داستان از موراکامی است که شش داستان آن از مجموعه «بید نابینا، زن خفته» و داستان دیگر از مجموعه «فیل ناپدید می‌شود» انتخاب شده است. «سال اسپاگتی»، «میمون شیناگاوا»، «قلوه سنگی که هر روز جا به جا می شود»، «دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل»، «اسفرود بی دم» و «مرد یخی» عناوین داستان های این کتاب است که اغلب حول محور یک زن و مرور کوتاه زندگی او نوشته شده است. استفاده از کلمات ساده و تاثیر گذار در کنار وجود اسامی شرقی و توصیف زندگی شرقی در بعضی داستان ها همراه با بازی با کلمات و دیالوگ های کوتاه و تاثیر گذار شخصیت های داستان، بر جذابیت این کتاب افزوده است.

داستان «دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل» با حالتی سرگرم کننده شروع می شود و بعد مثل بقیه قصه های زیبای او، هاروکی موراکامی به خوانندگانش فرصت می دهد آرام و با طمانینه به درون لایه های پیچیده تر نیت ها و انگیزه های بشری سرک بکشند.

دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل

در یک روز زیبای بهاری، درون یکی از کوچه‌های مشهور بالای شهر، از جلوی یک دختر صد در صد باب میل خودم عبور کردم. می توانم اقرار کنم که دختر زیاد خوشگلی نیست. دختری نبود که نظر همه را جلب کند. لباس خاصی هم نپوشیده بود. موهای پشت سرش نشان می داد که حتی شانه هم نکرده بود.

دختر جوان که چه عرض کنم، حدودا سی ساله نشان می‌داد. ولی با این همه از ۵۰ قدمی می‌توانستم تشخیص دهم که دختر صد در صد دلخواه من است. درست همان لحظه که دیدمش، قلبم شروع به تپیدن کرد. دهنم خشک شد.

شاید شما هر کدام تان تصور دختر دلخواه تان را دارید. همان که مچ پای ظریفی دارد یا چشمان درشت و انگشتان کشیده … شاید به دلیلی که خودتان می‌پسندید عاشق دختری هستید که به آرامی و با حوصله، مشغول غذا خوردن است. من هم البته دلایل خودم را دارم. گاهی در یک رستوران متوجه مجذوب شدن خودم به فرم بینی دختری شده ام. اما هیچکس نمی تواند ادعا کند دختری که صد در صد باب میل او است شبیه یکی ازانواع  تیپ های آشنای دخترانه است.

مثلا با اینکه جذب زیبایی بینی یک دختر می شوم ولی اصلا جزئیات دماغ دختر صد در صد دلخواهم به یادم نمی ماند. اصلا حتی یادم نمی آید که دماغ داشت یا نه. خیلی عجیب است ولی فقط می دانم که زیاد جذاب نبود.

به یکی گفتم« دیروز از برابر دختر صد در صد دلخواهم گذشتم»

در جوابم گفت « آها! خوشگل بود؟»

« نه زیاد»

« ولی اون تیپی بود که تو می پسندی؟»

« نمی دونم. هیچ چیز خاصی از او به خاطر ندارم نه فرم چشمانش یا اندازه پستان هایش»

«عجیبه»

« آره عجیبه»

«فردی که با او مشغول صحبت بودم حوصله اش از من سر رفت ولی گفت «مهم نیست. حالاهر چی.  فقط بگو وقتی دیدیش چکار کردی؟ حرف زدی؟»

«دنبالش راه افتادی؟»

« نه. فقط  از جلوش رد شدم. او از شرق به غرب خیابان می رفت و من برعکس »

واقعا روز قشنگی بود. کاش باهاش حرف می زدم. نیم ساعت کفایت می کرد که هیچی، زیاد هم بود. از او در باره خودش می پرسیدم و از خودم می گفتم.

دوست داشتم اگر امکانش بود برایش توضیح می دادم که چطور سرنوشت و روزگار این امکان را ایجاد کرد که در این روز بهاری قشنگ در سال ۱۹۸۱ از جلوی هم رد بشویم. اگر می توانستم این همه را بگویم حتما مثل یک رازِ دلچسب و مطبوع می شد. مثل یک ساعت دیواری قدیمی در دنیایی که هنوز سرشار از صلح بود.

بعد از قدم زدن شاید می رفتیم نهاری با هم می خوردیم. شاید یکی از فیلم های وودی آلن را با هم می دیدم. می رفتیم به هتل محل اقامتش و مشروبی می نوشیدیم و اگر خوش شانسی های نوع خودم را داشتم شاید سر از رختخواب در می آوردیم.

نزدیک شدن به او مصادف است با تپش قلبم. وقتی که در چند قدمی اش هستم چطور می توانم سر صحبت را باز کنم؟ چه باید بگویم؟ می دانم که مسخره است اگر بگویم« صبح بخیر دختر خانم. ایا می توانم نیم ساعت از وقت تان را برای کمی گفتگو داشته باشم» این لحنِ فروشنده بیمه عمر است.

« ببخشید می توان بپرسم ایا مغازه لباسشوی این طرفها می شناسید» این هم مسخره است چون اصلا سبد لباس های نشسته همراهم نیست. هیچکس این نوع بهانه ها برای شروع حرف زدن را باور نمی کند.

شاید بهتر است خیلی ساده، حقیقت را بگویم: « صبح بخیر. شما همان دختری هستید که  صد در صد می پسندم» نه. باور نمی کند. حتی اگر بپذیرد همچنان تمایلی برای قدم زدن با من نخواهد داشت.  شاید بگوید بله من ممکن است دختر صد در صد دلخواه تو باشم ولی متاسفانه شما آن پسر دلخواهی که من دنبالش هستم نیستید. این واکنش بعید نیست که اتفاق بیفتد و در آن صورت  چنان خرد و خمیر می شوم که دیگر توان برخاستن نخواهم داشت. اینها علائم پیری است. ۳۲ ساله بودن دارد خودش را نشان می دهد.

از جلوی یک گلفروشی عبور می کنیم. یک بوی مطبوع و دلگرم کننده روی پوستم می نشیند. اسفالت خیابان داغ است. بوی گل سرخ را حس می کنم. من نمی توانم خودم را قانع کنم که سر صحبت را باز کنم. او یک بلوز سفید پوشیده است و در دست راستش، یک پاکت نامه که هنوز تمبری بر آن نخورده را نگه داشته است. از چشمان خواب آلودش می شود فهمید که همه شب را مشغول نوشتن نامه به یک نفر بوده است. نامه می تواند حاوی همه رازهای زندگی اش باشد.

با کمی چرخش، فاصله مان از هم زیاد شد و بلافاصله در میان جمعیت گم شد. حالا حتما می دانم که دقیقا چه چیزی می توانستم بگویم که صحبت مان شروع شود. می توانست جملات طولانی باشد که شک ندارم قادر به بیان درست آنها نبودم. همه ایده هایی که به نظرم رسید زیاد عملی نبودند.

به نظر شما بد نبود اگر جمله ام را اینطور شروع می کردم« یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود» و با این جمله  تمام می کردم که « یک قصه غمگین» …

روزی روزگاری یک پسر ۱۸ ساله و دختری ۱۶ ساله زندگی می کردند. پسر زیاد جذاب نبود و دختر هم آنقدر زیبا نبود. آنها یک پسر و دختر معمولی تنها بودند مثل بقیه … ولی با تمام وجود معتقد بودند که یک جایی در این دنیا یک پسر و دختر صد در صد کامل برای هر دوی شان وجود دارد.

بله این دو نفر به معجزه اعتقاد داشتند. معجزه ایی که واقعا اتفاق افتاد. یک روز آن دختر و  پسر در گوشه یک خیابان به هم برخوردند. پسر گفت این خیلی جالب است « من همه عمرم به دنبال تو بودم. شاید باور نکنی ولی تو دختر صد در صد دلخواهم هستی»

دختر گفت« و تو» پسر صد در صد دلخواه من هستی. درست به همان شکل که در ذهنم ترا تجسم کرده بودم» « این انگار یک رویا است»

 

 "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل""- http://anamnews.com" alt:"دختر و پسری در حال گفتگو"
منبع: psychiatros

 

دختر و پسر جوان بر روی نیمکت پارک نشستند و در حالی که دست در دست هم داشتند برای ساعت ها از زندگی خود گفتند. آنها دیگر تنها نبودند. آنها جفت صد درصد کاملی که دنبالش بودند را پیدا کردند. ین یک اتفاق فوق العاده بود. یک معجزه آسمانی.

آنها همانطور که مشغول صحبت بودند یک شک بسیار کوچک در قلب شان شکل گرفت. آخر مگر می شود چنین آرزوی بزرگی به آسانی به دست آید؟ برای همین به محض اینکه برای لحظاتی، حرفی برای گفتن نبود پسر جوان رو به دختر گفت: « بهتر است برای یقین کامل از اینکه عشق حقیقی و صد در صد همدیگر هستیم آزمایشی تعیین کنیم. بیا از هم دور شویم با این اطمینان که یک روز، یک جایی، دوباره همدیگر را خواهیم یافت. آن وقت بدون تردید همان عشقی هستیم که دنبالش هستیم و ازدواج خواهیم کرد.

دختر گفت « آره. این دقیقا همان کاری است که باید بکنیم» آنها از هم جدا شدند. دختر به سمت شرق چرخید و پسر در مسیر مخالف رفت. شرطی که آنها گذاشتند ولی ضروری نبود. نباید زیر بار این آزمایش می رفتند چون واقعا و حقیقتا عشاق صد در صد کاملی برای هم بودند. پیدا کردن همدیگر یک معجزه بود. اما درک این حقیقت برای شان غیرممکن بود چون خیلی جوان بودند.

اما چرخه سرنوشت سرد و بی اعتنا است و برای همین همیشه قرار نیست نسبت به این زوج مهربان باشد. در یکی از زمستانها، دختر و پسر دچار سرماخوردگی شدیدی شدند که آنها را برای هفته ها بین مرگ و زندگی معلق نگاه داشته بود. بیماری شدیدی که حافظه سال‌های قبل را از ذهن شان پاک کرد.

وقتی از بستر بیماری درآمدند سرشان مثل یک قلک خالی بود. ولی چون جوانان مصمم و باهوشی بودند توانستند به زندگی عادی برگردند. خدا را شکر آنقدر خوب شدند که می توانستند با مترو از یک نقطه شهر به نقطه دیگر بروند! آنقدر خوب که می توانستند برای ارسال یک نامه به اداره پست بروند. آنها حتی در سال‌های آتی عشق را هم در حد ۷۵ درصد و حتی ۸۵ درصد تجربه کردند.

زمان به شکل غیرمنتظره ایی سریع و بی سر و صدا گذشت. پسر داشت سی و دو ساله می شد و دختر سی ساله … در صبح یک روز بهاری زیبا پسر برای اینکه روز خودش را شروع کند در جستجوی محلی برای نوشیدن یک لیوان قهوه بود. او از سمت غرب خیابان به سمت شرق می رفت. در همان زمان دختر به این فکر بود که نامه ایی را با سرویس مخصوص به جایی ارسال کند.

دختر از شرق خیابانی باریک و شیک در یکی از محلات توکیو به سمت غرب خیابان قدم بر می داشت. دختر و پسر در مرکز این خیابان از جلوی هم رد شدند و برای یک لحظه ذره ایی از خاطره آشنایی شان در دل هر دو زنده شد. به شکل بسیار نامحسوسی به یادشان آمد که فردی که از کنارشان گذشت همان عشق صد در صد کاملی است که دنبالش بودند. ولی فقط در حد یک خاطره کمرنگ که ۱۴ سال از آن سپری شده بود.

آنها بدون رد و بدل کردن هیچ حرفی از کنار هم گذشتند و در میان جمعیت برای همیشه همدیگر را گم کردند. ایا این یک داستان غم انگیز نبود؟ بله اینطور است و این همان چیزی بود که من می‌بایست به آن دختر می ‌گفتم.

 "دیدن دختر صد در صد دلخواه در صبح زیبای آوریل""- http://anamnews.com" alt:"نمایی از جلد کتاب"
منبع: goodreads

 

منبع

لینک کوتاه: https://goo.gl/NEz9qm

 

نوشته‌های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *