۱۳۹۷/۰۶/۳۱

آخرین اخبار

دینا نیری: آدمی‌زادی که پناهجو است، همیشه باید «قدردان، متشکر» باشد؟

title:"دینا نیری: آدمی‌زادی که پناهجو است، همیشه باید «قدردان، متشکر » باشد؟ " -http://anamnews.com/" alt : "دینا نیری "
عکس: The guardian

دینا نیری: آدمی‌زادی که پناهجو است، همیشه باید «قدردان، متشکر » باشد؟

آنام: «دینا نیری» چه مفصل و خواندنی نوشته است درباره‌ی این نکبت مداوم که وظیفه‌ی پناهجو می‌دانند که همیشه و همواره «قدردان و متشکر» باشد، گردن‌اش کج باشد، بالا و پایین بپرد و هورا کند تا نشان دهد چقدر «ممنون و مدیون» است که شما منت گذاشته و او را راه دادید و بدتر از همه انتظار دارید که زندگی قبلی‌اش، هویت قبلی‌اش، خاطرات‌اش و همه‌ی بوها و صداها و لهجه‌ها و زیسته‌های قبلی‌اش را دور بریزد تا به شما ثابت کند «سرمایه‌گذاری خوبی» بود و یکی از آن «خارجی خوب‌ها» است…

 

 

«دینا نیری» داستان‌نویس خوب ایرانی که روزی خودش و خانواده‌اش پناهجو بودند و به‌حق خسته شده است از این‌که همه‌ی موفقیت‌های شخصی‌اش آلت دست عده‌ای شده برای این‌که به دیگرانی ثبات کنند راه دادن پناهجو، «سرمایه‌گذاری خوبی» است و «ببینید مثل دینا چقدر موفق می‌شود.» و دو دقیقه از مغزهای کپک‌زده‌شان نمی‌گذرد که این دستاوردها بیشتر از هرچیز نتیجه‌ی تلاش و جان کندن فردی خودش بوده و هر انسان دیگری در وضعیت خطر حق برابر دارد که پناهجو باشد، بدون این‌که قرار باشد «موفقیت‌های چشمگیر» به دست بیاورد و «بدرخشد.» او اعتراف می‌کند حالا دیگر نه‌تنها خسته شده از این‌که همیشه از توی پناهجو انتظار گردن‌کج و قدردانی دارند، بلکه از خودش هم خجالت می‌کشد که وقتی در فرودگاه‌ جان‌اف‌کندی مامور پاسپورت آمریکایی او را می‌بیند و می‌گوید«به خانه خوش آمدی»، احساس غرور و خوشحالی می‌کند و گردن را بیشتر کج می‌کند … دینا نیری چند ماجرای تلخ نژادپرستی و بیگانه‌هراسی کودکی‌اش را روایت کرده است، سیل همان «سوال‌های» مبتذل و مزخرف تنیده در تمسخر و نژادپرستی…داستان‌هایی که همه‌مان مشابه‌اش را تجربه کردیم…«در ایران با شتر این‌ور و آن‌ور می‌روید؟»…«زن‌های ایرانی می‌توانند درس بخوانند؟»….«چه احساسی داری بدون روسری؟ احساس رهایی می‌کنی.نه؟»… و تقلای ما که در این دام می‌افتیم تا ثابت کنیم «مهاجر خوبی» هستیم، «مثل آن‌ها» می‌شویم…گور بابای گلاب، زنده باد وانیل…شیرینی ایرانی بد است، شیرینی آمریکایی خوب… بوی زردچوبه و تمبرهندی مزخرف است، درود بر غذای آمریکایی… جان کندن که «لهجه نداشته باشیم» و خ و ق را بریزیم دور… و هرجا هم دوباره به دعوت حضار بایستیم و ماجرای فرارمان را هربار با آب‌وتاب و شاخ‌وبرگ بیشتر تعریف کنیم، گردنمان را به سپاس کج‌تر کنیم و جماعت حظ ببرد و به خود غره شود که چه «سرمایه‌گذاری خوبی» است اگر «پناهنده خوب و ارزش‌مند» بگیریم…و همیشه دچار این حس پنهانیم که «جای کسی را تنگ کردیم»…

بیشتر بدانید:

به گمان من مهاجرت کمابیش زاییدن است. جان کندنى سخت و دردناک پر از امید و آرزو .

 

حالا حتا مدیران مدرسه‌ی بین‌المللی بسیار خوبی که دینا در آن‌جا تدریس می‌کند، خرده می‌گیرند که چرا انقدر کتاب‌های داستانی «نویسنده‌های خاورمیانه‌ای و پناهجو» به بچه‌ها می‌دهد تا بخوانند، چرا «کلاسیک‌های مهم» را دست‌شان نمی‌دهد، چرا به جای هارپر لی خواندن، بهاراتی مخرجی بخوانند؟ و می‌بیند وقت بحث درباره‌ی پناهجوها، حتا همدل‌ترین شاگردان‌اش حق‌به‌جانب معتقدند که پناهجو باید «خوب و موفق» باشد، وگرنه که «ارزش» ندارد راهش داد و خرجش کرد … جهان «انسانی» ما محورش بازار سرمایه‌گذاری و بورس شده… و همه یادشان رفته که زندگی هیچ انسانی «سرمایه‌گذاری بد» نیست و بنابراین هیچ طلبکاری نباید دم در حاضر شود و آدمی‌زادی که پناهجو است، هیچ بدهی و بهره مالی ندارد که به طلبکار پشت در خانه تحویل دهد..

فرناز سیفی

 

title:"دینا نیری: آدمی‌زادی که پناهجو است، همیشه باید «قدردان، متشکر » باشد؟ " -http://anamnews.com/" alt : " نمای جلد کتاب "

 

 معرفی «یک قاشق چای‌خوری سرزمین، دریا» نوشته دینا نیری

دینا نیری در ده سالگی همراه خانواده‌اش به آمریکا مهاجرت کرده است. او رمانی منتشر کرده به نام «یک قاشق چای‌خوری سرزمین، دریا». این رمان تاکنون به ۱۴ زبان ترجمه شده است.

«یک قاشق چای‌خوری سرزمین، دریا» داستان دو خواهر است به نام‌های صبا و مهتاب. صبا یازده سالش که می‌شود، ناگهان از محیط زندگی‌اش ریشه‌کن شده. پدر پشت فرمان نشسته، کنار او مادر و صبا هم بر صندلی عقب لم داده، مهتاب هم نیست و آنها به طرف فرودگاه می‌روند که به آمریکا مهاجرت کنند. صبا طبعاً تمام مدت از خودش می‌پرسد مهتاب کجاست؟ اما مادر و پدرش به او پاسخ درستی نمی‌دهند. می‌گویند به فرودگاه که برسند، مهتاب هم همان جاست. سال‌ها می‌گذرد و صبا که حالا در آمریکا پرورش پیدا کرده از خودش می‌پرسد به راستی در آن روز چه اتفاقی افتاد؟ به سر مهتاب چه آمد؟ آیا مهتاب آنطور که همسایه‌شان ادعا می‌کرد در دریا غرق شده بود؟ چنین است که نویسنده تلاش می‌کند مهتاب را در داستان‌های کوتاهی که برای ما تعریف می‌کند از نو بیافریند. او با این تلاش در برابر مرگ و در برابر فجایع کوچک و بزرگی که زندگی ما را تهدید می‌کند می‌ایستد و به یادمان می‌آورد که نقطه صفر ادبیات داستانی آرزومندی انسان است.

«یک قاشق چای‌خوری سرزمین، دریا» ا‌ست درباره دو خواهر، اما رمانی هم هست درباره مفهوم داستان‌گویی، درباره آرزوهای انسان، درباره نابودی و مرگ و مهاجرت و تبعید و ریشه‌کن شدن‌های ناخواسته و راه‌های رویارویی انسان با این مشکلات.

 

حسین نوش‌آذر

 

 

منبعThe Guardian

نوشته‌های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *