۱۳۹۷/۰۷/۰۳

آخرین اخبار

فرهنگ؛ فرّه‌ی شهر، یاداداشت حمید امجد در زادروز بیضایی

title"فرهنگ؛ فرّه‌ی شهر، یاداداشت حمید امجد در زادروز بیضایی" http://anamnews.com/" alt:"بهرام بیضایی"

فرهنگ؛ فرّه‌ی شهر، یاداداشت حمید امجد در زادروز بیضایی

آنام: حمید امجد: دیروز به خواست دوستان روزنامه‌ی شرق یادداشت کوتاهی در باره‌ی استاد بیضایی نوشتم که امروز با حذف و تغییراتی ناگزیر منتشر شده است. مشکلات دوستان روزنامه‌نگار را درک می‌کنم، چیزی که اصلاً درک نمی‌کنم منطق غریب این حذف‌هاست؛ مثلاْ حذف کلمه‌ی «قدرت» حتی وقتی توصیف قدرت مردانه‌ی شخصیتی در یک فیلم دهه‌ی ۱۳۵۰ باشد!

متن کامل یادداشت را در زیر می‌آروم:

ده سالِ آخرِ فیلمسازیِ بهرام بیضایی، جدا از طرح‌های به اجرا درنیامده‌اش، صرفِ ساختنِ دو فیلمِ بلند و دو فیلمِ کوتاه شد با موضوعات و داستان‌هایی مختلف که برجسته‌شدنِ درونمایه‌هایی مشترک آن‌ها را به هم پیوند می‌دهد. اوّلینش، فیلمِ کوتاهِ «گفتگو با باد» (۱۳۷۷) جزیره‌ی کیش را، نخست چون جغرافیایی متعیّن با تاریخِ مشخص و مؤکد در تصویر و گفتار، و در سطحی دیگر چون آینه‌ای فراگیر پیشِ روی جهانِ زمانه‌اش، عرصه‌‌ی مواجهه‌ی جان‌های زنانه‌ و مردانه‌ای تجسم بخشید که رابطه‌ی واقعی میان‌شان گم می‌شد و از کف می‌رفت. مرد یکسره غرقِ مناسباتِ بازار بود. سودای سوداگری چشمش را بر نگاهِ مشتاقِ زن بسته بود، سرانگشتانش جز بر پوستِ پولی که می‌شمرد و برگه‌های سود و زیانش نمی‌سود، و در سرش سرِ انکارِ آشنایی و پیوند با زن داشت، تا آن‌جا که «زن ـ پریِ» غمگین راهی جز رفتن و گم‌شدن در دلِ دریا نمی‌یافت.

این موقعیت از جنبه‌های گوناگونی در کارنامه‌ی بیضایی آشنا بود؛ آشناترین نمودش «چریکه‌ی تارا» (۱۳۵۷) است که وارویی به همین موقعیت عرضه می‌کند. آن‌جا جان‌های زنانه و مردانه حاملِ مفاهیمِ دیگری بودند، بازتابِ زمانه‌ای دیگر. فیلم در دهه‌ی پنجاه، نوشته‌شده به سالِ ۱۳۵۴، جانِ مردانه را در قدرتِ جنگاوری و افتخاری پوسیده تجسم می‌بخشید که به کارِ زندگی نمی‌آمد و پاسخی برای نیازهای جانِ زنانه نداشت. در زبانِ رمزیِ قصه‌ها، از روزگارِ افسانه‌ها و اسطوره‌های باستان تا ادبیاتِ نمایشیِ قرنِ حاضر، «مرد» معنای «شاه ـ قدرت» می‌داد و «زن» معنای «مردم ـ سرزمین»؛ و در بی‌زمانیِ افسانه‌وارِ «چریکه‌ی تارا»، ناهمزمانیِ جانِ مردانه که غرقِ افتخاراتِ تاریخی بود با جانِ زنانه که بر زمین کار می‌کرد و نیازهای ساده‌ی مردمانه داشت، می‌توانست روایتِ پیشگویانه‌ی لحظه‌ای باشد که پیوندِ آن مرد و زن برای همیشه ناممکن شود، و مرد ناچار برای همیشه راهِ دریا پیش بگیرد. حتی این تصویر هم در کارنامه‌ی بیضایی بی‌زمینه و بی‌سابقه نبود. آخرین نمایشنامه‌ی بیضایی در دهه‌ی چهل، «راهِ توفانیِ فرمان پسرِ فرمان از میانِ تاریکی» (۱۳۴۹) در آستانه‌ی برگزاریِ جشن‌های دوهزاروپانصد ساله، «جنونِ تاریخ» را در هیأتِ مردی به نامِ فرمان تصویر کرده بود که گمان می‌کرد پیشینیانش از تاریخ در او حلول کرده‌اند و گره‌های امروزش را خواهند گشود، و مرد البته به این ترتیب با زنی زیردست که دوست می‌داشت، ناهمزمان می‌شد و پیوندشان ناممکن. آن‌جا هم، فرمان در صحنه‌ای که تومارهای افتخاراتِ پیشینیانش را به آتش می‌کشید، درست مانندِ لحظه‌ی خلاصیِ زن از کابوسِ مردانه‌ی افتخاراتِ تاریخی در «چریکه‌ی تارا»، می‌گفت: «تموم شد! راحت شدم!»

«گفتگو با باد» بعد از «غریبه و مه» (۱۳۵۲) و «چریکه‌ی تارا»، سوّمین فیلم بیضایی‌ست که داستانِ افسانه‌وارش در جهانی بر حاشیه‌ی دریا می‌گذرد. امّا اگر در پایانِ آن دو فیلم، هربار زن بود که پای بر زمین می‌ماند و مرد بود که به سفرِ بی‌بازگشتِ دریا می‌رفت، در سوّمی مرد تمامِ جزیره را به بازاری برای خویش بدل کرده و زن است که به دریا رانده می‌شود. زن ـ پریِ اندوهگینِ فیلم را، که روحِ جزیره بود، همان سال‌ِ ساخته‌شدنِ «گفتگو با باد»، دکتر ژاله آموزگار به درستی بازشناخت و جزیره‌ی توی فیلم را «شهری که فرّه از آن گریخته است» نامید. سیرِ پیوندهای ناممکن‌شده میانِ زن و مرد، و دگردیسی‌اش به مردِ غرقه‌ی بازار و مستقر بر زمین در برابرِ «زن ـ فرّه‌»ای که رانده می‌شود، در فیلم‌های بلندِ بعدیِ بیضایی صورت‌هایی تطبیق‌یافته‌ از اسطوره در جهانِ معاصر می‌یابد.

فیلم‌های «سگ‌کشی» (۱۳۷۹) و «وقتی همه خوابیم» (۱۳۸۷) در شهری فرّه‌باخته می‌گذرند که بیش از هر چیز موردِ هجومِ ویرانگرِ سرمایه‌سالاری و سوداگری در غیابِ فرهنگ است. ادامه‌ی تصویرهای تمامِ کارنامه‌ی سینماییِ‌ بیضایی از تهرانِ دهه‌های گذشته را در این دو فیلم می‌بینیم، و حالا ــ یکی دو دهه بعد ــ دیگر واقعاٌ در شهرِ پیشِ روی‌مان: از صورتک‌های ضدّ دود و مردانی بی‌چهره که عاقبت در شمایلِ سنگستانی‌های «سگ‌کشی» شهر را زیر کلنگ می‌گیرند تا معماریِ اصیلی که در غبارِ شهرِ امروز ردّ و اثرش برجا نیست؛ همچنان‌که از طبیعتِ آن فیلم‌هایش که در روستا می‌گذرند هم امروز نشانِ چندانی باقی نمانده است. فیلمِ کوتاهِ «قالیِ سخنگو» (در مجموعه‌ی «فرشِ ایرانی» ۱۳۸۵) نیز با تمرکز بر تصویرِ درختی که افسانه‌های دیرین را روایت می‌کند، تجسمی از پیوندِ طبیعت و باروری، روایتگریِ خلاقه و ریشه‌های فرهنگی اراٰئه می‌کند که عناصرِ کلیدیِ همان جانِ زنانه‌اند؛ ثبتِ یکی از آخرین بازمانده‌های نقشی نادر که دیگر بافته نمی‌شود. جدا از زن‌هایی با قدرتِ آفرینندگی که در دو فیلمِ بلندِ آخر موردِ هجوم‌اند و قربانی می‌شوند، مناسباتِ جاریِ دو فیلم نیز آکنده است از سودطلبیِ فارغ از اندیشه، که در سطوحِ مختلف، تجسمِ همان چیزهایی‌اند که حالا دیگر در باره‌ی شهر، در باره‌ی فرهنگ، و در باره‌ی سینما از زبانِ هرکس شنیده می‌شود. نه، کسی که با دیدنِ دود، پیش از دیگران خطرِ آتش را احساس و اعلام می‌کند، پیشگو نیست، خردمند است. اخطارش هم از سرِ آزار نیست، از روی غمخواری‌ست. می‌شد با فرهنگ، چون فرّه‌ی شهر، یا جانِ مردمانه‌ی‌ آن، بهتر رفتار کرد و به آن‌سوی دریا نراندش.

خوشحالم از این‌که بهرام بیضایی در هفتاد و نُهُمین زادروزش همچنان پرحاصل کار می‌کند، می‌نویسد، پژوهش می‌کند، درس می‌دهد، و تمرینِ نمایشِ تازه‌ای را آغاز کرده است. امّا، به رغمِ همه چیز، متاسف نیستم از این‌که این‌جا نیست تا در فضایی که بوی دودش را در آثارِ دهه‌های قبلِ خود اخطار کرده بود نفس بکشد؛ در شهری که نه تنها فرّه، دیگر هوا هم از آن گریخته است.

نویسنده: حمید امجد

لینک کوتاه: https://goo.gl/smvN5m

نوشته‌های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *