۱۳۹۷/۰۳/۳۰

آخرین اخبار

نگاهی به شعر “گفتگوی میان عقاب و کلاغ” از پرویز ناتل خانلری

title:"نگاهی به شعر "گفتگوی میان عقاب و کلاغ" از پرویز ناتل خانلری- http://anamnews.com" alt:"عقاب و کلاغ"

!نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

نگاهی به شعر “گفتگوی میان عقاب و کلاغ” از پرویز ناتل خانلری

آنام: مرحوم دکتر پرویز ناتل خانلری قطعه شعر زیبایی دارد که گفتگوی میان عقاب و کلاغ نام دارد. در این شعر حکایت گونه عقابی از کلاغی می‌پرسد که راز عمر طولانی کلاغ‌ها چیست و کلاغ پاسخ می‌دهد:«دلیل این که شما عقاب‌هاعمر کوتاهی دارید این است که بسیار بلند پروازید و به طبقات بالای جو می‌روید که آنجا هوا سرد است و عمر شما را کم می‌کند.اما ما کلاغ‌ها همین پایین‌ها پرواز می کنیم که هوا گرم است و عمر ما طولانی می‌شود.» عقاب که به عمر طولانی علاقمند شده است تصمیم می‌گیرد همچون کلاغ زندگی کند و بالا نپرد و بنابراین مدتی با کلاغ همسفر می‌شود.آن گاه درمی یابد که برای کسی که پایین می پردشکار کردن دشوار می شود زیرا سطح کمتری از زمین را زیر نظر دارد و شکار کمتری می‌یابد. بنابراین از کلاغ می‌پرسد اکنون چه باید بخورم؟ کلاغ او را به دنبال خودمی‌کشاند و عقاب می‌بیند که کلاغ در زباله‌ها به دنبال غذا می‌گردد. عقاب که از خوردن پس مانده غذای دیگران و جستجو در آشغالدانی‌ها نفرت دارد در می‌یابد که نمی‌تواند برای به دست آوردن عمر طولانی تن به چنین خفتی بدهد. بنابراین عطای عمر طولانی را به لقای آن می‌بخشد و به اصطلاح می‌گوید: «نه شیر شتر خواهم و نه دیدار عرب.» و سپس به اوج آسمان پرواز می‌کند و بالا و بالا و بالاتر می‌رود . این شعر زیبا را دکتر خانلری با این بیت تمام می‌کند:
لحظه‌ای بر اوج آن بام کبود          نقطه‌ای بود و سپس هیچ نبود.
عقاب انتخاب می‌کندکه لحظه‌ای زندگی کند ولی آن لحظه را در اوج بام بلند آسمان بگذراند به جای اینکه عمری طولانی در میان زباله‌ها  داشته باشد.
در این حکایت زیبا دکتر خانلری به ماهیت دشوار انتخاب اشاره می‌کند. در هر انتخابی ما چیزهایی را به دست می‌‌آوریم ولی چیزهایی را هم از دست می‌دهیم. دشواری انتخاب در همین بخش از دست دادن است در حالی که اغلب ما در هنگام انتخاب به بخش به دست آوردن توجه می کنیم.
امروزه به موازنه‌ی هزینه-فایده (cost-benefit) در هر انتخاب اشاره می‌کنند. گزینه‌های جدید زندگی وسوسه‌مان می‌کنند که به آنچه به دست می‌آوریم نظر داشته باشیم نه به آنچه از دست می‌دهیم. وقتی خرید یخچال فریزر جدید را برایمان تبلیغ می‌کنند چشمان ما را به آنچه به دست می‌آوریم می‌دوزند و ما فراموش می‌کنیم برای این انتخاب جدید چه هزینه‌ای باید بپردازیم و بابت پرداخت آن هزینه، چند ساعت از عمرمان را باید بفروشیم  و برای فروش آن بخش از عمرمان چقدر عشق و اندیشه را از دست خواهیم داد.
رقابت با همسایه بر سر تصاحب اتوموبیل لوکس‌تر گاهی چنان کورمان می کند که از خاطر می‌بریم که برای ربودن گوی سبقت در این چوگان‌بازی تفاخر ،دیگر مدت‌هاست که مستغرق ابرها و پروانه‌ها و ستاره‌ها نشده‌ایم.
در این بازار مکاره‌ی دنیا آنچه به گوش ما می‌رسد بوق و شیپور فایده‌هاست. وظیفه‌ی ماست که در همان زمان که این شیپور را می‌شنویم هزینه‌هارابه خود گوشزد کنیم.
ماجرا فقط ماجرای خریدن کالا نیست. گاهی برای خریدن یک نگاه عاشقانه یا یک لبخند مهربان همه ارزش‌هایمان را زیر پا می‌گذاریم. گاهی برای دریافت یک حمایت پدرانه یا یک آغوش مادرانه حق رای خود را واگذار می‌کنیم. گاهی برای رسوا نشدن همرنگ جماعت می‌شویم. گاهی برای آن که همچون ابوذر تنها نمانیم در مقابل مروان‌ها سکوت می‌کنیم. گاهی برای آن که در آتش افکنده نشویم در مقابل نمرودها سجده می کنیم.
در تمام این لحظه ها، چشمانمان فریفته‌ی چیزی شده که به دست ‌آوریم و در مقابل آن چه از دست می‌دهیم نابینا شده‌ایم.
همیشه نمی‌شود هم خدا را داشته باشیم و هم خرما را. گاهی باید از یکی از این دو دل بکنیم. برخی تصور می‌کنند آنقدر زیرک و باهوشند که همیشه می‌توانند هر دوی اینها را داشته باشند، غافل  از آنکه در عین تصور زیرکی، آنقدر ساده‌لوحند که متوجه نشده‌اند که در واقع هر دو را از دست داده‌اند؛ از اینجا مانده، از آنجا رانده
و اما…
گاهی یافتن «خط سوم» آنقدر ارزشمند است که باید شهامت این را داشته باشیم که هم از اینجا بمانیم و هم از آنجا رانده شویم. گاهی چنان ما را از هزینه انتخاب می‌ترسانند که ما تسلیم جبر و تقدیر می‌گردیم همچون یک تماشاچی بی طرف از کنار تمام انتخاب های زندگی می گذریم.
در نظر داشتن هزینه‌های هر انتخاب کاری است عاقلانه اما اگر این امر باعث شود که برای نپرداختن هزینه هیچ انتخاب پر هزینه‌ای را انجام ندهیم به جای عاقل، ترسو خواهیم بود.
در برخی از انتخاب‌ها هرچند که پرهزینه باشند، بهتر است نگاه به آنچه به دست می‌آوریم داشته باشیم به جای آنچه از دست می دهیم
شیخ احمد جامی شاید در وصف چنین انتخاب‌هایی است که می‌گوید:
نه در مسجد گذارندم که رندی               نه در میخانه که این خمار خام است
میان مسجد و میخانه راهی است            غریبم، عاشقم،‌این ره کدام است؟!
و مولانا حال چنین انتخابگرِ دلاوری را چه زیبا ترسیم می‌کند:
چه خوش آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

 

 

عقاب و کلاغ (شعری از دکتر پرویز خانلری)

گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی نا چار کند
دارویی جوید و در کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت برباد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بیم زده ، دل نگران
شد پی بره ی نوزاد دوان
کبک ، در دامن خار ی آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز که صیاد نبود
آشیان داشت بر آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از کف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
ز آسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که : ‹‹ ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم آن چه تو می فرمایی ››
گفت : ‹‹ ما بنده ی در گاه توییم
تا که هستیم هوا خواه تو ییم
بنده آماده بود ، فرمان چیست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم ››
این همه گفت ولی با دل خویش
گفت و گویی دگر آورد به پیش
کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که :‹‹ مرا عمر ، حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شه پر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟
تو بدین قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمر دراز ؟
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟
رازی این جاست،تو بگشا این راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست
ز آسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود ؟
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت که برچرخ اثیر
بادها راست فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر
باد را بیش گزندست و ضرر
تا بدانجا که بر اوج افلاک
آیت مرگ بود ، پیک هلاک
ما از آن ، سال بسی یافته ایم
کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش ار گشته نصیب
دیگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان ست
چاره ی رنج تو زان آسان ست
خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش بر افلاک مجوی
ناودان ، جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم
راه هر برزن و هر کو دانم
خانه ، اندر پس باغی دارم
وندر آن گوشه سراغی دارم
خوان گسترده الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست ››
****
آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ
گندزاری بود اندر پس باغ
بوی بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
آن دو همراه رسیدند از راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت : ‹‹ خوانی که چنین الوان ست
لایق محضر این مهمان ست
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
****
عمر در اوج فلک بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تذرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده بر این لاشه و گند
باید از زاغ بیاموزد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری دق یافته بود
دلش از نفرت و بیزاری ، ریش
گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که بر آن اوج سپهر
هست پیروزی و زیبایی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
دیده بگشود به هر سو نگریست
دید گردش اثری زین ها نیست
آن چه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرب و بیزاری بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : که ‹‹ ای یار ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
****
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلک ، همسر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و سپس هیچ نبود

دکتر پرویز خانلری

دکتر محمدرضا سرگلزایی-روانپزشک

لینک کوتاه: https://goo.gl/7Ndgww

نوشته‌های مرتبط

2 نظر

  1. احسان

    دو بیت شعر دو اینجا وجود ندارد
    بدین صورت:
    پرم از پدر خویش شنید این همان زاغ پلید است که بود
    و…

    پاسخ
  2. احسان

    با عرض معذرت ؛ دو بیت ذکر نشده در شعر فوق به شکل ذیل میباشد. که بدین صورت دیدگاه قبلی خود را اصلاح میکنم
    پدرم از پدر خویش شنید
    که یکی زاغ سیه روی پلید
    با دو صد حیله به هنگام شکار
    صد ره از چنگش کردست فرار

    پاسخ

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *