۱۳۹۶/۰۷/۲۹

آخرین اخبار

گفت‌وگو با جلال ستاری درباره جوانی، خانواده، زندگی و فرهنگ

titleگفت‌وگو با جلال ستاری درباره جوانی، خانواده، زندگی و فرهنگ" http://anamnews.com/" alt:"جلال ستاری "

گفت‌وگو با جلال ستاری ٨۶ساله درباره جوانی، خانواده، زندگی و فرهنگ

چهره مرد هنرمند در روزگار جوانی
سعید برآبادی

آنام: جناب ستاری بگذارید بدون مقدمه‌های رایج با یک سؤال شروع کنیم. نسل ما اولین سؤالی که در مواجهه با نسل شما دارد، طرح پرسش چگونگی رسیدن به اینجاست: شما ٨۶ سال دارید، ترجمه کرده‌اید، تألیف کرده‌اید، در حوزه اسطوره‌شناسی، تئاتر و فرهنگ نه‌فقط یک چهره شناخته‌شده، بلکه یک تئوریسین هستید که می‌توانیم نسبت به آن موضع موافق یا مخالف داشته باشیم و از همه مهم‌تر، فردی هستید که با وجود کهولت سن (ببخشید که به این شکل مطرح می‌کنم) هنوز می‌نویسید درحالی‌که نسل ما به زور چند خط اس‌ام‌اس تایپ می‌کند. چطور شروع شد که به اینجا رسیدید و اینجا، جهان را چطور می‌بینید؟
جلال ستاری: یعنی مسیری که به اینجا رسیدم را بگویم؟
بله، اینکه چطور جلال ستاری، جلال ستاری شد. از تجربه‌های خانوادگی و کودکی بگویید.
جلال ستاری: می‌دانید، یکی از کسانی که در این راه فراوان کمکم کرد و مشوقم بود، پدرم بود. پدرم، فرنگ نرفته بود که درس فرانسه بخواند اما فرانسه می‌دانست، برای اینکه به مدرسه «سن‌لویی» رفته بود. آن زمان، مدرسه «سن‌لویی» عده‌ای را مجانی می‌پذیرفت و پدرم را به‌عنوان یک محصل مجانی پذیرفته بودند. این مرد در دوران جوانی‌اش درس خوانده بود و دیپلم هم داشت و مرا آشنا کرد با فرهنگ آن طرف دنیا. زبان فرانسه خوب بلد بود و به همین خاطر راهگشای من بود برای آنکه تا اندازه‌ای با فرنگ آشنا شوم. البته در ابتدا، عشقم فرنگ نبود، بیشتر عاشق ادبیات خودمان بودم؛ چه معاصران مثل هدایت و جمال‌زاده و چه آثار کلاسیک زبان فارسی. در واقع می‌شود گفت من اول با دنیای غرب یا همان فرنگ آشنا نشدم، بلکه آشنایی‌ام بیشتر با فرهنگ خودمان بود. زمان رفت تا کم‌کم از طریق امتحان اعزام محصل به فرنگستان بتوانم بروم و دنیای آن طرف را هم ببینم.
در واقع می‌خواهید بگویید آنچه در زندگی شما تأثیرگذار بوده، بیش از توجه به بیرون، نگاه به درون (خانواده و جامعه و فرهنگ ایرانی) بوده است.
می‌شود گفت این شروع ماجرای رفتن به فرنگ بود.
در چه دوره‌ای؟
جلال ستاری: در دوره رزم‌آرا. خبر برگزاری امتحان اعزام محصلان به فرنگ که آمد، من هم داوطلب شدم چون شرایط تحصیلی‌اش را داشتم اما به‌هیچ‌وجه احتمال نمی‌دادم که قبول شوم. امتحان دادیم. امتحان مفصلی هم بود. در دبیرستان دارالفنون امتحان می‌گرفتند و فقط کسانی می‌توانستند شرکت کنند که معدلشان فلان باشد. حدود ۵٠ نفر از تمام ایران بودیم و من هیچ انتظار نداشتم که این امتحان مفصل را قبول شوم. به خانواده‌ام هم نگفتم. یک روز خانه بودم. خانه ما آن‌موقع در محله سنگلج بود. اگر بعدها هم به تئاتر علاقه پیدا کردم شاید به همین خاطر باشد… داشتم می‌گفتم. دوستی آمد و گفت اسم شما را در وزارت آموزش‌وپرورش روی دیوار زده‌اند؛ من باورم نشد، همان‌موقع رفتم وزارت آموزش‌وپرورش که در خیابان اکباتان بود. دیدم که آنجا اسم من را هم به دیوار زده‌اند. همه‌چیز از آنجا شروع شد.
برای آنها مهم بود؟
جلال ستاری: به پدر گفتیم که چنین شده، مبهوت شد! (دست‌هایش را به هم گره می‌زند و خاطره‌ها را مرور می‌کند). باور نمی‌کرد اصلا. یادم هست، از آن ماجراها بیش از ۵٠ سال گذشته اما من هنوز هم به یاد دارم. برای اعزام به خارج باید به دادگستری می‌رفتیم و بعد پیش طبیب برای معاینات پزشکی. خلاصه به آنجا رسیدیم و به سفارت رفتیم و چقدر هم خوب بودند، سفارتی‌های آن روزگار، سوئیسی‌های آن‌موقع در سفارتخانه. عجیب اینکه چون دیپلم ادبی داشتیم، ما را فرستادند برای خواندن تعلیم و تربیت و نه ادبیات! یکی، دو ماه هم که فرصت داشتیم تا اعزام، رفتیم و در دانش‌سرای عالی شرکت کردیم. اول برای اینکه وقتمان تا آن‌موقع بگذرد در کلاس‌های مستمع آزاد شرکت کردیم اما بعد ماجرایش کمی جدی شد. آن موقع در این کلاس‌ها سعید نفیسی درس می‌داد، عبدالعظیم‌خان قریب بود و افرادی از این دست. کلاس‌ها پر می‌شد با ۴٠، ۵٠ نفر محصل و بعضی وقت‌ها اصلا جا نبود که کسی بنشیند. سعید نفیسی آن زمان، فردوسی درس می‌داد و جالب است که من هنوز جزوه کلاس درس او را دارم که شب‌ها می‌نشستم و پاک‌نویسش می‌کردم. البته بعدها که این جزوه را دیدم، متوجه شدم که بعضی جاها نیاز به توضیح بیشتری دارد یا اینکه ممکن است من آن زمان بد نوشته باشم، آخر ١٩سالم بیشتر نبود.
و تمام اینها فقط در ١٩سالگی؟ می‌توان گفت که بخشی از تغییر نسل ما نسبت به نسل شما، همین اعداد است؟ شما در ١٩سالگی چنین اتفاقات مهمی را تجربه کرده‌اید و برای برخی از ما شاید سال‌ها طول بکشد.
جلال ستاری: برای ما هم باورنکردنی بود. برای جوان ١٩ساله آن روزگار که بخواهد به سوئیس برود، اینها باورنکردنی بود. حیرت‌انگیز بود. به ما گفتند ساعت فلان بیایید فرودگاه. آن‌موقع فرودگاه مهرآباد نبود، باید می‌رفتیم به قلعه‌مرغی. صبح زود با خانواده و پدر و مادرم آنجا رفتیم… .
احساس دلتنگی کردید؟ جدایی از خانواده برایتان چه حکمی داشت؟
ابدا. فقط احساس خوشحالی می‌کردم که به چنین جایی می‌روم. دلتنگی، بعدا حاصل شد ولی آن‌موقع نه.
آن‌موقع خانواده شما جزء خانواده‌های متوسط جامعه بود یا نه؟ خانواده برای سفر شما درگیر مشقت‌های مالی نشد؟
جلال ستاری: خیلی پیش‌تر از اینها شده بود. بگذارید این‌طور بگویم که سطح خانوادگی ما، متوسط رو به پایین بود و شاید در بهترین حالت، متوسط. پدرم کارمند دارایی بود. وقتی جوان‌تر بود، پست‌های مهم‌تری هم داشت، مثلا رئیس دارایی بندر پهلوی (انزلی) بود اما بعد که به تهران آمد، شغلش پایین‌تر آمد. می‌دانید، پدرم به‌خاطر من به تهران آمد تا مرا به دبیرستان بفرستد. قرار بود وقتی من به دبیرستان می‌روم، آنها هم به تهران بیایند که ما اینجا خانه‌ای داشته باشیم. به‌همین‌خاطر چون مجبور شد به تهران انتقالی بگیرد، شغلش پایین‌تر آمد ولی ابدا به روی من هم نمی‌آورد. من می‌دانستم که این آدم دیگر آن مقام را ندارد. چند بار که به اداره دارایی رفتم که او را ببینم، دیدم اتاق او با اتاقی که در بندر انزلی داشت، زمین تا آسمان فرق می‌کند. آنجا رئیس اداره بود و اینجا، یک کارمند.
از شرایط خانوادگی‌تان بگویید، این روزها که بحث‌هایی درباره  ژن خوب مطرح شده، شما خانواده خود را چطور توصیف می‌کنید؟
جلال ستاری: در جریان این مسائلی که گفتید، نیستم اما ما چهار نفر بودیم؛ سه برادر و یک خواهر که من از همه بزرگ‌تر بودم. البته امروز نه خواهر و برادرم در کنارم هستند و نه پدر و مادرم. پدرم وقتی که تازه به فرنگستان رفته بودم فوت کرد. حدود سال‌های ۴٧، ۴٨ بود که دیدم نامه‌ای از پدر نمی‌آید. تعجب کردم که چرا برای من چیزی نمی‌نویسد. بعد خبردار شدم که فوت کرده و به من چیزی نگفته بودند. دوستانم در آنجا برای اینکه من را از غم و غصه درآورند، دعوتم کردند به یک ورزشگاه اسکی اما غم ازدست‌دادن پدر سر جایش بود و طول کشید تا فروکش کند. خلاصه من دیگر پدرم را ندیدم و به ایران هم که بازگشتم، چند سال بعد از آن، مادرم را از دست دادم.
با پدرتان نامه‌نگاری داشتید؟
جلال ستاری: گفتم که او در سن‌لویی درس خوانده  و فرانسه‌اش عالی بود. تا آنجا که یادم می‌آید،  اولین‌بار او بود که «لافونتن» را به من آموخت. خیلی عاشق «لافونتن» بود، نمی‌دانم چرا. بالاخره هم کتابش را آورد، برایم می‌خواند و ترجمه می‌کرد. در فرنگ هم که بودم، پدرم مرتب کتاب می‌فرستاد و چون خوشبختانه توانستم آنجا با محمدعلی جمالزاده هم دوست شوم و دسترسی‌ام به کتابخانه‌اش راحت شد، رفتم به سمت فرهنگ کلاسیک ایران که از قبل دلبسته‌اش بودم. این را هم درباره  جمالزاده بگویم که او کتابخانه بزرگی داشت و محبتش به من آن‌قدر بود که خیلی راحت کتاب‌هایش را در اختیارم می‌گذاشت.
اما در دانشگاه، رشته‌ای مرتبط با فرهنگ و ادبیات و هنر نخواندید، بیشتر رفتید سراغ تعلیم و تربیت که یک رشته آموزشی است.
جلال ستاری: گروهی از ما که به سوئیس اعزام شده بودند، تعلیم و تربیت می‌خواندند و گروه دیگر، طب. همین دو رشته بود. رشته من هم تعلیم و تربیت شده بود به خاطر دیپلمم،  اما  نمی‌دانستم  وقتی سر کلاس درس روان‌شناسی بروم، استادمان «ژان پیاژه» باشد. خوانده بودم در جایی، ولی نمی‌دانستم چنین غولی آنجا معلم ماست. اتفاقا بعدها با پسرش هم عجین شدم و مرا  به برنامه‌های فرهنگی مختلف می‌برد. البته پیاژه   درباره  ایران کنجکاو بود ولی این‌طور نبود که مثلا در خانه‌اش بنشینیم و با هم درباره روان‌شناسی حرف بزنیم.
یک بخش کمتر دیده‌شده پیاژه مربوط به رابطه آموزش، صلح و کودکان است. او حتی یک زمانی در کسوت رئیس دفتر بین‌المللی آموزش سازمان ملل متحد به نقش آموزش در جلوگیری از خشونت در جهان سخنرانی کرد و گفت که با آموزش می‌شود جوامع را از فروپاشی مراقبت کرد. چطور انسانی بود؟
جلال ستاری: استاد بی‌بدیلی بود و تازه بعدها فهمیدیم که چه کسی بوده و ما او را چقدر کم شناختیم. یادم می‌آید  وقتی سر کلاس می‌آمد که درس بدهد، کلاس قیامت می‌شد؛ از تمام دانشکده‌های دیگر به کلاس پیاژه می‌آمدند برای اینکه او را ببینند و حرف‌های او را بشنوند. اسلوب جالبی هم در کلاس داشت؛ وقتی شروع می‌کرد، یک «آقایان و خانم‌ها» می‌گفت و بعد یک ساعت بدون اینکه یک بار تپق بزند، حرف می‌زد. من هنوز مبهوت این هستم که چطور می‌توانست یک ساعت با کمال آرامش صحبت کند و بدون یک اشتباه حرف بزند. همین‌ها بود که ما کم‌کم آشنا شدیم با علوم روان‌شناسی و روان‌کاوی و دیدن آدم‌های بزرگ آن روزگار، مثل «یونگ».
اگر اجازه بدهید،  خیلی بحث‌ها را به سمت چنین چهره‌هایی نکشانیم تا این مصاحبه بدون کم‌وکاست به چاپ برسد. می‌خواهم از تجربه‌های خودتان در برخورد با این افراد بیشتر بگویید تا از معرفی‌شان که شاید مربوط به حوزه‌های ادبی، اندیشه و حتی کتاب شود.
جلال ستاری: من یونگ را در زوریخ دیدم. رفتم و او را دیدم. خیلی هم راحت و آسوده می‌پذیرفت، بدون اینکه اصلا مشکلی ایجاد شود یا بهانه بیاورد. الان وضع این‌طور نیست. خیلی‌ها درهای ارتباط‌شان بسته است. آن زمان هم آدم‌های کمی بودند مثل یونگ که بشود به‌راحتی ملاقات‌شان کرد. برای من، دیدن امثال پیاژه و یونگ واقعا معجزه بود. البته اینکه ‌گفتم ما را می‌پذیرفتند،  به این معنی نبود که بنشینیم و با هم مباحثه کنیم. من آن زمان، لایق این حرف‌ها نبودم. او فقط می‌گفت «چه می‌خواهی و برای چه آمدی؟» و من هم مثلا یکی، دو سؤال از او می‌پرسیدم، چون تازه کتاب‌هایش را خوانده بودم و حضور ذهن داشتم و پرسشگر بودم. کتاب‌های یونگ واقعا بی‌نظیر است.یکی از آنها که همان زمان چاپ شده بود و بعدها من آن را به فارسی ترجمه کردم که متأسفانه هنوز چاپ نشده است، همین «نمادهای جان» بود. یک کتاب بی نظیر ٧٠٠، ٨٠٠‌صفحه‌ای که متأسفانه ناشرش درگذشت و نشد که این کتاب چاپ شود. هنوز هم دست‌نویس آن کتاب را دارم.
امروز دیدن چهره‌های مشهور سخت‌ترین آرزوی ممکن است. مثلا برد پیت در سینما، ژیژک در فلسفه و روان‌کاوی یا حتی افراد کمتر مشهوری در ادبیات و تئاتر. شما اما این تجربه را داشتید. برایمان بگویید دیدن آدم‌های مشهور چه تأثیرات مثبتی روی جوان‌ها دارد؟
جلال ستاری: باید به مسئله سن برگردیم. وقتی من به سوئیس رفتم، ١٩سالم بود و وقتی برگشتم، ٣١ سال داشتم. این مدت‌، واقعا مرا دگرگون کرد، برای اینکه غیر از آدم‌های بی‌نظیر خود آن شهر، مثل همین «ژان پیاژه» که استاد روان‌شناسی‌مان بود یا یونگ که دیداری با او داشتم، چهره‌های بزرگ دیگری هم بودند؛ مثلا فردینان دوسوسور که در دانشگاه به ما درس روان‌کاوی می‌داد. چقدر این مرد نازنین بود! فراتر از اینها، از ژنو به فرانسه رفتن، کار راحتی بود آن زمان. یک مسیر یکی، دو ساعته بیشتر نیست و من فراوان به آنجا رفتم. در همین رفت‌وآمدها با تئاتر آشنا شدم و در این راه، مرحوم داوود رشیدی خیلی به من کمک کرد. خلاصه این‌طور بود که کم‌کم آدم دیگری شدیم. به کل، آن چیزی که بودیم و رفتیم، تغییر کرد و آدم دیگری شدیم.
تغییراتی که داشتید، روی فرهنگ جامعه خودتان تأثیرگذار بود. یعنی وقتی برگشتید، حامل این تغییرات به وطن‌تان بودید و اصولا باید این‌طور بود؟
جلال ستاری: مسلما! آن ایران، ایرانی که ترکش کردم، نبود اما بالاخره من برگشته بودم و چون خیلی به امور فرهنگی علاقه داشتم، دلم می‌خواست به وزارت فرهنگ و هنر بروم. دوستانم تعجب می‌کردند که چرا این‌قدر به آن حوزه علاقه پیدا کرده‌ام اما در نهایت توانستم وزیر وقت فرهنگ و هنر را ببینم و اتفاقا ایشان هم خیلی استقبال کرد و مرا پذیرفت و کارم بالا گرفت تا اینکه انقلاب شد… در این میان فعالیت‌های دیگری هم داشته‌ام؛ یک دوره در سازمان برنامه و بودجه کار می‌کردم. آن موقع، این سازمان، دستگاه بسیار مفصل و محترمی بود، بسیار باوزن و اعتبار. من به‌عنوان کارشناس فرهنگی وارد این دستگاه شدم تا اینکه بعد رفتم به وزارت فرهنگ.
عجیب است که آن دوره اهمیت این سازمان به حدی بوده که کارشناس فرهنگی هم داشته است، اما در دوره‌ای ما شاهد بودیم که حتی در ِاین سازمان را بستند و گفتند دیگر به آن نیازی نیست.
جلال ستاری: و فکر می‌کنید من در این بخش چه می‌کردم؟ قسمتی داشت به نام فرهنگ و هنر که علاوه بر مسائل فرهنگی و هنری، جهانگردی را هم شامل می‌شد. من مدت‌ها آنجا بودم تا اینکه دچار اختلاف شدیم با مدیران آن‌موقع. شاید به اندازه علاقه‌‌ای که به فرهنگ و هنر داشتم، رؤسای آنجا این علاقه را نداشتند. حق هم داشتند، آنها این کار را به‌عنوان یک کار اداری می‌دیدند و من به‌عنوان کسی که واقعا شوق‌مند است به اینکه مثلا حتما در همدان یک کاوش باستان‌شناسی صورت بگیرد یا مثلا در فلان شهر، فلان اتفاق فرهنگی بیفتد. به‌هرحال اختلاف افتاد میان ما و رؤسای آنجا و من رفتم به وزارتخانه فرهنگ و هنر که سابق بر آن از طریق همین کارم با آنجا در ارتباط بودم. در وزارتخانه هم واقعا زحمت کشیدم؛ آن همه رنج و تحمل و کار و در همه زمینه‌ها! اما خب، شرایط تغییر کرد و من بی‌کار شدم.
در دوره‌ای که در وزارت فرهنگ کار می‌کردید، پارتی‌بازی هم داشتید؟ برای دوستان هنرمندتان سفارش خاصی کرده‌اید که بخواهید بگویید؟
جلال ستاری: فراوان! (می‌خندد) چون با همه آنها دوست بودم، حامی کارشان بودم و تا جایی که می‌توانستم کمک می‌کردم، حالا که از فیلم گفتم، این را هم بگویم که آن‌موقع شورایی داشتیم برای بررسی فیلم‌ها. در گروه بازبینی، یک نفر از اهالی سینما بود که فرخ غفاری بود، یکی از مطبوعات می‌آمد، یک نفر از شهربانی و من هم به‌عنوان عضور وزارتخانه حضور داشتم. حدود
پنج، شش سال طول کشید آن بساط و ما آن همه فیلم تماشا کردیم که بگوییم اینها خوب هستند یا بد. آنجا فیلم‌های توقیف‌شده را می‌آوردند که ما برای اکران‌شان نظر مشورتی بدهیم که در نهایت هم به خاطر دفاع از یک فیلم، این شورا منحل شد. فیلم «برهنه تا ظهر با سرعت» را که توقیف بود، برای تصمیم‌گیری به شورا آوردند که ما گفتیم این فیلم «خسرو هریتاش» یک فیلم درجه یک و عالی است و همین باعث شد که شورای فیلم را منحل کنند. در آن جلسه، هرکسی باید در مخالفت یا موافقت با فیلم نظرش را اعلام و ثبت می‌کرد. ما هم این کار را کردیم و فیلم رأی آورد و رسوایی به پا شد، چون یادم هست که فیلم درباره مردی بود که ضددولت کار می‌کرد و ساواکی‌ها او را می‌گیرند و محاکمه می‌کنند. اصلا شخصیت اصلی فیلم به نوعی یک چریک سیاسی بود.
زندگی شما بعد از انقلاب هم سرنوشت عجیبی پیدا کرد. با توان و پشتکار و سابقه‌ای که داشتید، در بخش‌های دولتی دعوت به همکاری نشدید و در نهایت هم در خانه نشسته‌اید و ترجمه می‌کنید.
جلال ستاری: اتفاقا این کار را دوست دارم، یک‌زمانی به جایی رسیدم که دیگر هیچ کاری نبود، همان جا تصمیم گرفتم تمام هم‌و غم و ساعات روز و شب را صرف کار تألیف و ترجمه کنم که هنوز هم ادامه دارد.
به قول خودمانی، «کنار آمدید»؟
جلال ستاری: به سختی توانستم تطبیق پیدا کنم چون روزهای سختی بود. اما یک چیز را به شما بگویم؛ آنچه مرا نگه داشت و دلبسته کرد به زندگی، عشقم به نوشتن و مطالعه بود. همین عشق، جایگزین چیزهایی شد که دیگر نداشتم. کم‌کم ناشر هم پیدا کردم که این مسئله خیلی امدادرسان بود تا اینکه دوباره خودمان را احیا کردیم، جا افتادیم، آشنا شدیم با آدم‌ها و کمک‌ها از راه رسید. اینها کم‌کم پیش آمد. بعد از انقلاب ما به کل آدمی شدیم که موردپسند خیلی‌ها نبودیم. طبیعی است. ولی کم‌کم اوضاع و احوال عوض شد. خیلی هم عوض شد تا جایی که من جایزه کتاب گرفتم. این تغییرات، فرصت خوبی بود که آنچه در روزگار رفته باب پسندم نبود را روی کاغذ بیاورم.
اما خیلی‌ از جوان‌ها امروز وقتی اوضاع به کامشان نباشد، می‌روند، حالا به دلایل سیاسی، فرهنگی و حتی اقتصادی. همین تازگی‌ها فردی را از دست دادیم که یک نخبه جهانی علم ریاضیات بود ولی سال‌ها پیش کشورش را ترک کرده و رفته بود.
جلال ستاری: در آن دوره هم داشتیم؛ مفید، شهید ثالث، ساعدی و… . فکر می‌کنم آنهایی که ماندند، کار کردند و آفرینش داشتند، مثل «داریوش شایگان» و آنهایی که رفتند، عمدتا کاری از پیش نبردند، از طرف دیگر، آنهایی که رفتند، حتی اگر هم کاری کرده باشند، در نهایت در حد نوشتن و چاپ یک قصه بوده اما به‌عنوان مثال کاری که شایگان یا امثال او کرده‌اند، یک تحرک عمومی را پدید آورده و امری را روشن کرده‌اند که تا آن روز روشن نبوده. اینها چطور با هم قابل مقایسه هستند؟ بعضی‌ها هم رفتن‌شان به نوعی پیوستگی با وطن دارد؛ یعنی جغرافیایی می‌روند اما در واقع خود را از آنِ وطن خود می‌دانند.
این سؤال آخرم است و طبیعتا تکراری و کلیشه‌ای اما اکنون در آستانه ٨۶سالگی، جلال ستاری خود را چطور می‌بیند؟
جلال ستاری: در ٢٠سالگی دنیا را به درستی نمی‌شناختم، تصورات من از دنیا توهم بود. نمی‌دانستم در دنیا چه خبر است. اما اگر درحال‌حاضر از من بپرسید که از زندگی چه می‌خواهم، می‌گویم می‌خواهم بیشتر زندگی کنم تا بتوانم کارهایم را به سامان برسانم و بنویسم. تلاشم برای ثبت و نگارش این یادبودها، به‌خاطر ترس از فراموشی یا تنهایی یا فراموش‌شدن نیست، بلکه به خاطر حسرتی است که امروز دارم؛ حسرت جوانی و تجربه‌هایی که می‌شد داشته باشم.

 

منبع: روزنامه شرق

 

لینک کوتاه: https://goo.gl/Tt7rBH

نوشته‌های مرتبط

نظری بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *